ساعت از یازده شب گذشته

از سوییت زدم بیرون و اومدم توی پارک سر کوچه روی به نیمکت چوبی نشستم ،چند ساعتی تو سوییت خوابیده بودم و الان خواب از چشم رفته و ترجیح دادم بیام کمی هوا بهم بخوره

رفت و آمد مردم و موتور و ماشین ها رو نگاه میکنم،سری هم به ماشینم زدم 

هزار و یک فکر و خیال از سرم زد میشه و یه جورایی به بدبختی های خودم فکر میکنم،

مدتی بیش از یک ماه  میشه که اومدم تو مشهد و اولش دنبال کار بودم و مصاحبه های مختلفی رفتم و بعد هم شکر خدا تو یه شرکتی مشغول کار شدم

میزان حقوق خیلی زیاد نیست ولی خوب چاره ای هم نداشتم چون کسی اینجا آشنا نداشتم بخوان سفارش کنم و مجبوره از صفر شروع کردم

تو این یه ماه از لحاظ سواد حسابداری خودم رو ارتقا دادم و می‌خوام این راه رو با قدرت ادامه بدم.

یه دوره حسابداری هم تو سمت میدون فلسطین به ماهه رفتم و خوب چند تا دوست عزیز هم پیدا کردم

لازم میبینم یه دوره حسابداری مالیاتی هم ثبت نام کنم تا پیشرفت بیشتری داشته باشم 

متاسفانه شرکت قبلی که سالها باهاشون کار کردم یه جورایی تنبل بار اومدم و از سال گذشته یهو تصمیم گرفتم پیشرفت داشته باشم که البته خیلی دیر بود بازم،چون سن و سالم کمی زیاد شده دیگه ولی خوب دو تا نرم افزار حسابداری دیگه رو یاد گرفتم بهرحال

همکاران محیط کارم حداقل ده سال ازم کوچکترین ولی دمشون گرم هر سوالی دارم راهنمایی میکنن و بچه های خوبی هستند البته ارتباطم فقط محدود به محیط کاره و بس.

یه همکار خانم هم اومد تو واحد ما و چون خیلی گرما اذیتش می‌کنه امروز میزم رو باهاش جا به جا کردم که بنده خدا خیلی خوشحال شدم جلو باد کولره😉

+چند تا پسر نوجوون روی نیمکت کناری نشستند و دارن سیگار میکشن و کلمات رکیک برا هم استفاده میکنند خاک تو سرشون😧

با نوشتن پست امشب به کم احساس سبکی میکنم و به جورایی تسکین دردها و غصه هام شده